• وبلاگ : آسمان عطش
  • يادداشت : زيبب (س)
  • نظرات : 11 خصوصي ، 45 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام دوست من ممنون که اومدين مي شه يه سوالي بپرسم ؟؟ اين کامنت رو شما گذاشتين ؟؟؟ با اين شعر ؟؟

    تو گفتي بيا با خودم حرف بزن ...به خودم بگو
    نميتونم...اگه با حرف نزدن بميرم ...ميميرم و هيچي نميگم...
    تو گفتي دستتو بده به من و از اون گوشه بلند شو...
    آخه اين جا هم جا شد تو ميشيني؟
    ولي من دلم ميخواد هميشه اين گوشه خودمو مخفي کنم...
    به زور خنديدم تا غصه نخوري
    به زور جلوي اشک هامو گرفتم تا غصه نخوري ...
    به زور غذا خوردم تاغصه نخوري ...
    گفتي الان حالت خوبه؟...بهت دروغ گفتم که آره
    گفتي ناراحت نيستي؟...بهت دروغ گفتم که نه
    گفتي حوصله ي منو داري؟...بهت دروغ گفتم که آره
    گفتي دلت گرفته؟...بهت دروغ گفتم که نه
    من واسه قلب مهربونت بميرم که منو تحمل ميکنه...
    ديگه تحمل خودمم واسم سخته...
    ديگه به يه جايي رسيدم که آخرشه...
    .
    از اين شبانه خسته ام
    از اين ترانه خسته ام
    از اين بهانه خسته ام
    مگر گناه من چه بود؟
    بهار هستيم فنا
    مگر چه کرده ام خدا؟
    عذاب بي خطا چرا؟
    مگر گناه من چه بود؟

    پاسخ

    سلام دوست عزيز خير .